آوش آوش ، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 16 روز سن داره

زیر یک سقف با آوش

اولین تولد

اولین سال تولدت رو خونه مامان مهری جشن گرفتیم.باورم نمی شد فکر می کردم کلی گریه و زاری خواهی کرد و ما نمی تونیم یه عکس درست و حسابی ازت بگیریم ولی اصلا این طوری نشد. خیلی از شمع و کیک ذوق زده شده بودی و  همش دست میزدی و تازه نانای هم میکردی. بنا به یک سری دلایل نتونستیم جشن حسابی برات بگیریم و خیلی خانوادگی برگزار کردیم ولی قول میدم سال دیگه جبران می کنیم. امیدوارم صد سالگیت رو جشن بگیری و من و بابا ارس هم قول میدیم تا زنده هستسم بهترین خاطره ها رو در روز تولد برات بسازیم عشقم.   و این هم عکس سیزده بدر ...
27 آبان 1393

نوروز 1392

امسال اولین عیدیه که تو پیشمون هستی،امسال نوبت این بود که برای سال تحویل آمل و خونه مامان زینت و بابا احمد باشیم. قبل از سال تحویل یه چند ساعتی رو خوابیدی و برای لحظه تحویل سال سر حال و خوشحال بودی. گل پسرم  اولین عیدت مبارک امیدورام سالهای خیلی زیادی نوروز رو جشن بگیری و همیشه لبت خندون باشه. ...
27 آبان 1393

دندون های تیز

آوش ما الان 6 تا دندون داره،4 تا بالا و 2 تا پایین.امان از این دندون ها که خیلی تیزن،حسابی گاز میگیره حتی به قاشق هم رحم نمیکنه و تیکه تیکه میکنه.   هنوز هم صاحب این دندونها عاشق قاشق و دوست داره خودش غذا بخوره.     ...
4 اسفند 1392

خرابکاری

این پسر کوچولوی من هنوز چهاردست و پا نمیره و دائم دوست داره مامان پیشش بشینه و تکون نخوره و نتیجه این میشه که با من میای توی آشپزخونه و گوشه کابینت همه چیز رو بهم میریزی.   شکر و قند وچایی همه با هم قاطی میشن و کلی خسارت به بار میاد از جمله قوری چایی ساز که به ابدیت پیوست.     ...
4 اسفند 1392

تلویزیون

طبق نظر مشاور من دارم تلاشم رو میکنم که نگذارم آوش تلویزیون نگاه بکنه ولی امان از جذابیت این صفحه جادو.فسقلی صدای روشن شدنش رو میشناسه و هرجایی که   باشیم برمیگرده و اون رو نگاه میکنه. یه عالمه مانع میچینم ولی هیچ فایده ای نداره،فکر کنم آخر من باید تسلیم بشم. ...
27 آذر 1392

آوش و آتلیه

بالاخره امروز (6 آبان )موفق شدم که از سها وقت بگیرم و با مامان جون راهی آتلیه شدیم.مدل عکسها رو انتخاب کردیم.چه آتیشی سوزوندی توی اونجا.در کسری از ثانیه همه عروسکها و دکور رو بهم میریختی.خیلی خوشحال و سر حال مشغول بازی با عروسکها بودی.عکسها فوق العاده شده.مرسی از همکاریت پسرکم ...
12 آذر 1392

تولد هانا کوچولو

به مناسبت تولد هانا کوچولو همگی آمدیم قزوین،اولین باره که همه بچه ها با هم هستید و شاید آخرین بارها هم باشه،هانا کوچولو دیگه مهمونه چند ماهه ماست،امیدوارم تو آینده شما فرصت شناخت همدیگر رو داشته باشید و بدونید که مامان و بابا هاتون خیلی دوران خوبی با هم داشتند. ...
26 آبان 1392