آوش آوش ، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 20 روز سن داره

زیر یک سقف با آوش

خرابکاری

این پسر کوچولوی من هنوز چهاردست و پا نمیره و دائم دوست داره مامان پیشش بشینه و تکون نخوره و نتیجه این میشه که با من میای توی آشپزخونه و گوشه کابینت همه چیز رو بهم میریزی.   شکر و قند وچایی همه با هم قاطی میشن و کلی خسارت به بار میاد از جمله قوری چایی ساز که به ابدیت پیوست.     ...
4 اسفند 1392

تلویزیون

طبق نظر مشاور من دارم تلاشم رو میکنم که نگذارم آوش تلویزیون نگاه بکنه ولی امان از جذابیت این صفحه جادو.فسقلی صدای روشن شدنش رو میشناسه و هرجایی که   باشیم برمیگرده و اون رو نگاه میکنه. یه عالمه مانع میچینم ولی هیچ فایده ای نداره،فکر کنم آخر من باید تسلیم بشم. ...
27 آذر 1392

آوش و آتلیه

بالاخره امروز (6 آبان )موفق شدم که از سها وقت بگیرم و با مامان جون راهی آتلیه شدیم.مدل عکسها رو انتخاب کردیم.چه آتیشی سوزوندی توی اونجا.در کسری از ثانیه همه عروسکها و دکور رو بهم میریختی.خیلی خوشحال و سر حال مشغول بازی با عروسکها بودی.عکسها فوق العاده شده.مرسی از همکاریت پسرکم ...
12 آذر 1392

تولد هانا کوچولو

به مناسبت تولد هانا کوچولو همگی آمدیم قزوین،اولین باره که همه بچه ها با هم هستید و شاید آخرین بارها هم باشه،هانا کوچولو دیگه مهمونه چند ماهه ماست،امیدوارم تو آینده شما فرصت شناخت همدیگر رو داشته باشید و بدونید که مامان و بابا هاتون خیلی دوران خوبی با هم داشتند. ...
26 آبان 1392

اولین دندان

امروز (16 مهر) داشتم بهت فرنی میدبدم که یه چیز سفید توی دهنت   دیدم،فکر کردم که دستمال کاغذی تو دهنته ولی وقتی دستم رو کردم تو دهنت دیدم وای خدای من یه دندون کوچولو نیش زده، شاید 1 میلیمتر آمده بیرون،مبارک باشه عزیزم،بالاخره از درد یکیشون راحت شدی ولی راهی دراز پیشرو داری. 3 روز بعد دندون کناریش هم بیرون زد. این ماه همه هنرهات داره تکمیل میشه.الان میتونی چند دقیقه هم بشینی. ...
26 آبان 1392

اولین غذا

اولین غذا رو برات با لعاب برنج شروع کردم. بالاخره به عشقت یعنی قاشق   رسیدی،فعلا که با علاقه  میخوری و از میزان کمش شاکی هستی،آخه نباید بیشتر از 3 قاشق بخوری.         ...
26 آبان 1392

اولین سرماخوردگی

برای   دومین بار رفتیم چلاو.خیلی خوش گذشت.جلوی موهات رو برای اولین بار خاله خدیج کوتاه کرد.     ولی بعدش به شدت سرما خوردی.خیلی روزهای بدی گذشت.اولین سرما خوردگی خاطره خیلی تلخی بود.               ...
26 آبان 1392

آوش و رستا

این هم از نی نی خاله طیبه،من عاشق نگاه تو به رستا هستم یه جوری نگاهش میکنی که انگار تو پروفسور هستی و اون هیچی .وقتی گریه میکنه با تعجب نگاهش می کنی. ...
25 آبان 1392

مهمون و مهمونی

قبل از هر مهمونی کلی خوشتیپ میکنیمت ولی هر بار از مهمونی رفتن باهات پشیمون میشم.هر جایی که تعداد بالا باشه تا حد توان گریه میکنی و ما زودتر از همه بلند میشیم ولی ما کم نمیاریم و تقریبا کل هفته رو یا مهمون داریم و یا مهمون هستیم.البته وقتی مهمون داریم خوش اخلاقتر هستی. ...
17 شهريور 1392

شصت پا

آخر هفته با دوستان آمدیم قزوین خونه خاله ندا و عمو نیما،صبحها ساعت 8 همه رو با یه آواز خیلی بد صدا که تازه یاد گرفتی بیدار میکنی و یک هنر جدید هم به هنرهات اضافه شد(خوردن شصت پا) عاشق این کارم خیلی بامزه است ...
16 شهريور 1392