آوش آوش ، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 16 روز سن داره

زیر یک سقف با آوش

مهمون و مهمونی

قبل از هر مهمونی کلی خوشتیپ میکنیمت ولی هر بار از مهمونی رفتن باهات پشیمون میشم.هر جایی که تعداد بالا باشه تا حد توان گریه میکنی و ما زودتر از همه بلند میشیم ولی ما کم نمیاریم و تقریبا کل هفته رو یا مهمون داریم و یا مهمون هستیم.البته وقتی مهمون داریم خوش اخلاقتر هستی. ...
17 شهريور 1392

شصت پا

آخر هفته با دوستان آمدیم قزوین خونه خاله ندا و عمو نیما،صبحها ساعت 8 همه رو با یه آواز خیلی بد صدا که تازه یاد گرفتی بیدار میکنی و یک هنر جدید هم به هنرهات اضافه شد(خوردن شصت پا) عاشق این کارم خیلی بامزه است ...
16 شهريور 1392

مارلی

یه فیامی است به اسم Marley and Me   که من و بابا ارس خیلی دوستش داریم(سوژه فیلم رو خیلی باز نمیکنم که آبروت نره).چند روزه که اسم مارلی رو برات انتخاب کردیم.همه چیز رو گاز میگیری و میخوری.شلوار و ملحفه،عروسک،..   ...
16 شهريور 1392

بازی با دست و پا

20 تیر1392 خلقت و تکامل بشر به نظرم خیلی جالبه.روز به روز هوشیارتر میشی.وقتی چیزی رو جلوت میگیرم خیلی آروم دستات رو با تمرکز کامل دراز میکنی و میگریش.پاهات رو هم تازه کشف کردی.بالا میاریشون و با تمام دقت نگاهشون میکنی و دستت رو دراز میکنی و نوک انگشت شصتت رو میگیری.سرگرمی خوبیه. ...
6 مرداد 1392

اولین غلت

10   تیر 1392 چندین روزه بود که تلاش میکردی که برگردی روی سینه و کلی غر میزدی که چرا نمیتونی.امروز توی پارک بازی خوابیده بودی و مشغول بازی که دیدیم صدای نالت بلند شد و من با این صحنه مواجه شدم . باورم نمیشد موفق شدی.پسر کوچولوی من روز به روز داره به توانایی هاش اضافه میشه.حالا دیگه حتی عوضت هم که میخوام بکنم غلت میزنی. ...
5 مرداد 1392

دریا کنار

  قرار حرکت با دوستای علم و صنعتی برای حرکت به سوی دریا کنار رو خیلی وقت بود برای امروز ست کرده بودیم ولی بابا ارس بیچاره خیلی ناگهانی رفت عسلویه ماموریت و ما با عمو نیما عازم شمال   شدیم.چه ترافیک وحشتناکی 11 ساعت تو راه بودیم.تا هشت صبح خواب بودی ولی بقیه اش رو تا 11 گریه کردی.خسته شده بودی.بمیرم برات که بچه ما شدی همیشه تو جاده هستیم و مشغول مسافرت.   سفر خوبی بود با کلی خاطره قشنگ.     ...
5 مرداد 1392

روز تولد آوش کوچولووو

نه ماه انتظار تموم شد،تمام عید گذشت ولی خبری از تشریف فرمایی شما نشد،تمام پارکهای تهران رو من و بابا ارس راه رفتیم ولی هیچ خبری از درد نشد. جمعه 9 فروردین من و بابا ارس و مامان جون رفتیم بیمارستان میلاد برای آخرین چکاپ  و خانم دکتر رحیمی آب پاکی رو ریخت روی دستم و گفت بعیده که من بتونم طبیعی تو رو به دنیا بیارم و این شد که ساعت 2 شب ما تصمیم گرفتیم که فردا صبح تو رو به دنیا بیاریم. تمام شب رو از ترس آینده و استرس گریه کردم و ساعت 8 صبح رفتیم بیمارستان صارم و آوش کوچولو ساعت 13:51 به دنیا آمد . ...
1 مرداد 1392

چهل روزگی

  امروز 19 اردیبهشت چهل روزه شدی.صبح با مامان جون رفتیم حموم.کلی مراسم خنده دار اجرا کردیم.چهل تا کاسه آب ریختیم سرت و ملی دعا کردیم که آروم بشی و   قرار بگیری.آخه عزیز دلم خیلی گریه میکنی دل دردهات به طرز وحشتناکی ادامه دارن.روزهای سختی رو هر دو میگذرونیم. عکس بعد از حموم       شب قبل خونه خاله پگاه مهمون بودیم و برات یه کیک خوشگل تهیه کرده بودن.امیدوارم صد ساله بشی پسر گلم     ...
1 مرداد 1392